تبليغاتX
حرا ر

 

امروز ساعتی

    در کنار "کودکی"

          با بازی کودکانه ای

                 برگشتم به کودکی

امروز ساعتی

          رها شدم

               از دردهای سییییییییییی سالگی

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 7:59 توسط فرشاد تاجبخش |

 

امروز براي تمامي سالهايي كه زير باران نايستاده و قدم نزده بودم، ايستادم و قدم زدم…

امروز زير باراني كه مثال دم اسب بر سر و صورتم مي باريد ايستادم و قدم زدم …

امروز دوباره خيس شدم ؛بسيار خيس…تر شدم ؛بسيار تر…

امروز دوباره انگار متولد شدم …

امروز تمامي اعضاي بدنم در زير قطره هاي درشت باران به لرزه درآمدند؛ تنم ،وجودم و جانم همه به لرزه درآمدند…

امروز باران حتي عينك نگاهم را هم شست، طوري كه جلوي پايم را گونه اي ديگر مي ديدم ؛ دستانم را از جيبم درآوردم تا آنها هم مثل تمامي تارهاي موي سرم خود را در مواجهه با بوسه هاي باران رام كنند؛ كفش هايم از بس باران خوردند به سختي بلند مي شدند و به جلو گام مي گذاشتند؛ صداي چلپ چلپ پاهايم در كفش هاي پرآبم موسيقي باران هاي كودكي ام را دگرباره برايم نواخت و چه تازگي عجيبي داشت …

امروز دوباره باران خيسم كرد ؛خيس خيس…

امروز دوباره باران ترم كرد؛ تر تر…

امروز دوباره باران اندامم را شست ؛ دستانم را شست؛ پاهايم را شست؛ عينك نگاهم را شست؛ و جودم را شست؛ جانم را شست و شايد خطاهايم را هم شسته باشد… نمي دانم!؟…

چقدر امروز زير باران متفاوت بودم؛ نه چتري و نه حفاظي در دست و بر سر…انگار همه وجودم عريان بود…

امروز پياده در زير باران قدم مي زدم؛ تنها… تنهاي تنها…با قدمهايي كه باراني بودند و باراني پيش مي رفتند…قطره هاي باران مرا غسل مي دادند و من دائم آنها را فرا مي خواندم و مرا به سرعت وا مي داشتند؛ انگار به دنبال گمگشته اي در تكاپو بودم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 16:28 توسط فرشاد تاجبخش |

 

چه تلخ است وقتی "زیبایی" را در منظرگاه چشم نظاره کنی و ببینی ، اما فقط و فقط نظاره باشد ؛ نه قدرتی برای اکتساب آن و نه حتی عرضه ای برای درست نگریستن ...

چه تلخ است زندگی هنگامیکه روح به ابتذال ندیدن و نفهمیدن دچار گردد...

چه بد دردیست درد ادراک... ادراک حکایت های مضحک سلام ها و علیک ها و خداحافظی ها...

چه بد دردیست درد نگاه هایی که آلوده به نگاه هایی نهفته اند و لبخندهایی که در پس شان هزار "گرم" و "سرد" پنهان اند... نگاه ها و لبخند هایی تو در تو و پشت در پشت...

عجب سخت می گذرد زندگی ، زمانی که جان و روانت اسیر دردی بزرگ گردد که نه گریزی از آن است و نه گزیری...

آه! کجاست آن آرامش زیبای صمیمی که نگاه ، به انتظارش خیره می شود به دروازه ی بلند و پرهیبتی که چفت و بسته مانده است...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 15:32 توسط فرشاد تاجبخش |

 

چه زیباست وقتی که بفهمی و بدانی چیزی هست برای دوست داشتن ؛ چیزی هست برای پرستش؛ چیزی هست برای اشک ریختن و چیزی هست برای زندگی ...

چه زیباست هستی شگرف اخلاص و اعتقاد وقتی که بخواهی برایشان جان بکنی...

چه شیرین است حسی که تو را به شکفتن و پریدن وا می دارد ؛رایحه ای که از دور پریشان و مستت می کند ؛ترنمی که می رقصاندت و جلوه و منظری که سرگشته و حیرانت می سازد ...

زندگی پر است از این رقصیدنها و حیرانیها و ترنم ها...

و چه لحظه شگرفی است وقتی که زیبایی و زلالی ، از ابرهای باردار سپید می باردو زمین را رنگ در رنگ، نقش می نهند...

آری ! زندگی تلاًلو نگاه هاست...

و چه خوش است حکایت نگاه وقتی که هیچ نیست جز نگاه...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:9 توسط فرشاد تاجبخش |